پیچک

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

با اینکه خیلی دوست دارم که بیام و تمام این لحظات رو ثبت کنم، اما واقعا سرم شلوغه.

این روزها همه ی گرفتاری های من خلاصه می شه به خونه ی آینده مون. اینکه تر و تمیز و مرتب بشه و بالاخره اون همه خاکی که توی تمام این مدت هر گوشه ش جمع شده، پاک بشه. وسایل اضافی رو ببریم بیرون و کم کم شرایط رو واسه چیدن وسایل و شروع زندگی آماده کنیم.

می شه گفت که لحظات شیرین و خاصی هست. تمیز کردن هر تیکه ای که تمام می شه، با ذوق می ایستم عقب و به نتیجه نگاه می کنم. آشپزخونه رو، که مقرّ امپراطوری خانم هاست، خودم تمیز کردم و هال و پذیرایی رو هم سپردم دست سعید. بعدش اتاق ها رو هم یکی من تمیز کردم و یکی سعید.

در کنار همه ی شیرینی ها، واسه من یه خرده دلگیر هم هست. می دونم که بیشتر برمی گرده به ترک این خونه. اینکه بعد از 26 سال زندگی با بابا و مامان، دارم می رم خونه ای که دیگه اونا نیستن. خیلی مسخره ست، اما گاهی شدیدا احساس تنهایی می کنم!!

هنوز به اتاقم دست نزدم و هیچی جمع نکردم. امشب دیگه باید سر و سامونی بدم بهش که وقت تنگه.

فردا هم به سلامتی فروغ دفاع می کنه. منم به جای فروغ کلی خوشحالم. زندگی چه سریع می گذره. انگار همین دیروز بود که من حرص و جوش می خوردم و خواب و خوراک نداشتم که کی نوشتن تموم بشه و دفاع کنم و خلاص شم. الان بیشتر از 10 روز هست که شاد و خوش و خرم واسه خودم می پلکم و همه ی این جریانات چقدر دور به نظر میاد!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

باز هم من بودم و گردابِ اون عشق مسخره و کودکانه. این دفعه فاطمه هم بود. تمام روز یکشنبه، به جای اینکه درگیر کارها و سر و سامون دادن به مدارک مون باشیم، درگیر صحبت با یکی از طرفین ماجرا بودیم. صبح به درخواست  آقای ماجرا، من و فاطمه عصبی و ناراحت رفتیم سمت ساختمان مرکزی تا ببینم حرف آقا چیه و می خواد چه بکنه. از اون طرف خانم طرف قضیه پدرِ ما دو تا رو در آورد بسکه زنگ زد و گریه کرد و التماس کرد!!

در واقع این وسط کاملا به آقا حق می دم. اگرچه اون هم به نوعی مقصر هست. اما خانم بسیار بی منطق و احساساتی و لحظه ای هست. خانم من رو واسطه قرار داد که با آقا صحبت کنم و بگم که حداقل یه تماس چند دقیقه ای با خانم بگیره. که من زیر بار نرفتم و گفتم جمع کنه خودش رو! به هیچ تماس تلفنی و اس ام اسی از طرف خانم جواب ندادم. تا عصری که زنگ زد و گفت که پیش سرویس هاست و داره میاد خوابگاه پیش من و فاطمه. گفتم بیا بالا. 5 دقیقه بعد زنگ زد و نمی دونم چطور آقا رو راضی کرده بود که بیاد باهاش صحبت کنه و گفت که بعد از صحبت میاد خوابگاه. همون موقع برام تعریف کرد که چه کرده و من بدجوری از کوره در رفتم و گفتم حق نداره پاش رو بذاره خوابگاه وگرنه خودم حقش رو می ذارم کف دستش و دوتا سیلی مهمانش می کنم!

بعد از صحبت با  آقا زنگ زده بود به فاطمه که میخوام بیام خوابگاه و فاطمه گفته بود لازم نکرده بیای و زهرا هم می گه نمی خوام دیگه باهات صحبت کنم.

و اما، ....

انتهای تبریز بودنم. خلاصی از اون شهر. شهری که هیچ دل خوشی ازش ندارم. نفرت از اون دانشگاه و محیطش. فکر نکنم زمانی برسه که هوس کنم بازم برگردم اونجا، حتی به قصد گردش و سفر. ساعت 12 باید می رفتم سمت فرودگاه. حتی تا دقیقه های آخر هم بی نظمی اهالی اونجا همراهم بود و اینکه هیچ خیری ازشون به من نرسید!

موقع رفتن حتی برنگشتم پشت سرم رو هم نگاه کنم. خوشحالم که دیگه چشمم نرده های دور دانشگاه رو نمی بینه. دیگه از زیر سردرِ اون دانشگاه رد نمی شم. دیگه نیازی نیست بشینم تو ایستگاه سرویس خوابگاه و از سرما یخ بزنم. یا حتی اون مسیر لعنتی، از ایستگاه خوابگاه تا دانشکده. از نظر من دلگیر و خفه، و من همیشه سرم رو مینداختم پایین و فقط جلوی پام رو نگاه می کردم بلکه کمتر دلم بگیره!!

از خانم هم خداحافظی نکردم. اگرچه این دو سال و نیم دوست و رفیق و همراه بودیم. خیلی جاها گره از کار من باز کرد و منم تا هر جایی که تونستم کمکش کردم. اما تو این شرایطی که پیش آورده بود، کوچک ترین تمایلی به دیدنش نداشتم. در پاسخ همه ی تماس های بی جوابش و اس ام اس هاش، تنها براش نوشتم که نمی خوام ببینمش و ترجیح می دم آخرین خاطره از با هم بودن مون همون روز خوبِ برفی باشه.

حتی از استاد جانم هم خداحافظی نکردم. کسی که تو تمام طول مسیر من رو یکه و تنها به حال خودم گذاشت و همه ی فشار کار رو به دوش من گذاشت. کسی که سر جلسه ی دفاع من، با ارائه ی قوی من و نتایج عالی که به دست آورده بودم، خوشحال و خندان، حرفی برای زدن نداشت و تو نوبت صحبتش، تنها از من تشکر کرد! چه تشکر بی جایی. اون چه می دونست که من چه کردم و چه سختی و مشقتی که نکشیدم. که حالا اون با افتخار بشینه و بگه که من استاد راهنماش بودم!

وقتی که هواپیما پرید، فقط پرده ی پنجره رو بستم و با خیال راحت نشستم. نمی خواستم مثل همیشه از بالای شهر هم بگردم و دانشگاه رو پیدا کنم!

خانمی که کنارم نشسته بود پرسید تو تبریز دانشجویی؟ گفتم "بودم". دیگه تموم شد! خنده م گرفت، حرفم رو تصحیح کردم. گفتم ببخشید اشتباه شد. تازه شروع شد ...... !!

سعید اومده بود فرودگاه دنبالم. دم راه با همدیگه یه آژانس مسافرتی رفتیم و یه تور اسم نوشتیم واسه ماه عسل مون. ایشالله واسه 14 ام بلیط گرفتیم که بریم سفر و دیگه رسما زندگی مشترک مون رو شروع کنیم. از طرفی خوشحالم، که دارم می رم سر خونه و زندگی خودم. زندگی ای که خودم باید بسازمش، با همکاری و در کنار کسی که دوستش دارم. از طرفی هم دلم گرفته. خیلی شدید گرفته. اینکه می خوام از این خونه برم، خونه ای که از بچه گی اینجا بودم. و این احساس بد که دارم از بابا و مامان کنده می شم! امروز باید اتاقم رو جمع کنم. وسایلی که می خوام ببرم، وسایلی که نمی خوام شون و باید بریزم شون دور ...... متاسفانه اصلا دست و دلم به کار نمی ره و جمع کردن اتاقم خیلی برام سخته! هنوز حتی یه تیکه رو هم جمع نکردم و می گم چه عجله ایه!!

دیروز تو مسیر خونه شیرینی دفاع من رو هم خریدیم. هر چند بابا گفته بود واسه شیرینی دفاع باید برامون شیرینی تبریز رو بیاری، اما من شرمنده شون شدم و نشد که بشه.  ولی بازم بابا بود که با اینکه شیرینی خامه ای نمی خوره و همیشه دغدغه ی چاق شدن داره، حسابی استقبال کرد و چایی آماده کردیم و از شیرینی خامه ای هم خورد. هر چند من چون می دونستم بابا شیرینی خامه ای نمی خوره، یه کم شیرینی خشک هم مخصوص بابا خریده بودم.

می دونم که من الان شدم یک عدد زهرای بی معرفت و تقریبا به کسی سر نمی زنم. اما این روزها واقعا سرم شلوغ بود و الان با برگشتنم باز هم سرم شلوغه. از فردا وسایل خونه رو می چینیم. خریدهای مونده باید تکمیل بشن و خلاصه اوضاعی هست دیگه. شاید امشب با سعید یه سر بریم اصفهان. یه سفر یه روزه.

پ.ن. سفر به تبریز واسه صبح سحر فردا کلید خورد. صبح زود راه میفتیم و ایشالله پنجشنبه شب برمیگردیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیروز قرار بود من و فاطمه واسه نهار بریم خونه ی بیتا اینا. حقیقت اینه که اصلا حوصله ی مهمونی رفتن رو نداشتم، اما در نهایت خیلی بهمون خوش گذشت.

موقع رفتن که من و فاطمه یه گیج بازی اساسی در آوردیم و دیگه راننده تاکسیه هم اینقدر خندید که کم مونده بود تصادف کنیم. فکر کنین ما خیلی جدی می گفتیم می خوایم بریم "ساختمان سازی" (اسم محله ی بیتا اینا). طرف هم مونده بود که اونجا دیگه کجاست؟!! در نهایت فهمیدیم که من و فاطمه قاطی کردیم و محله اسمش "ساختمان سازی" نبوده که، "خانه سازی" بوده!!!!!! من و فاطمه هم در توجیه گفتیم که از معادلش استفاده کردیم!!!!

بعد هم از اونجایی که من و فاطمه مسیر رو درست و حسابی بلد نبودیم، اشتباهی خیابون کناری پیاده شدیم. بیتا گفته بود من سر خیابون منتظرتون هستم و یه شال طوسی سرم هست. حالا من و فاطمه پیاده شدیم. اون دور دورا یه دختره ایستاده بود و نمی دونم فاطمه چطور تشخیص داد که طرف بیتاست! بماند که چقدر از همون دور بای بای کرد با طرف و کلی بال و پر زد براش، وقتی رفتیم جلو به نظر میومد دختره مطمئنه که ما شیرین عقلیم!!!!

بعد از نهار دیدیم که یه برف اساسی داره میاد و بالاخره به اصرار من، پا شدیم رفتیم بیرون و کلی عکس انداختیم. واقعا روحیه م باز شد و خوش گذشت بهمون. دوست داشتم برم زیر همین برف نرمی که می بارید قدم بزنم و فکر کنم. مامان بیتا هم نگران بودن و می گفتن هوا سرده، سرما می خورین، واسه همین زودی برگشتیم.

دیشب باز هم دقیقه نودی بودنم گل کرده بود و با اون همه خستگی، مجبور شدم تا ساعت 3 صبح بشینم و تاییدیه ی پایان نامه رو انجام بدم. حالا از چهارشنبه وقت داشتم که این کار رو انجام بدم ها!

امروز هم که دیگه اوضاعِ بعد از باریدنِ برف بود. یعنی سرعت حرکت من برابر با سرعت مورچه بود! به دو دلیل، اولا اون همه آب و گل نپاشه و کلا گِلی م کنه ( که آخرش هم وقتی برگشتم خوابگاه نفهمیدم اون گِلی که پاشیده بود به کمربند پالتوم از کجا اومده بود آخه!!! ) و دوما هم می ترسیدم که سُر بخورم! حالا من با اون همه ناشی گری داشتم راه می رفتم، هی چشمم هم به بقیه بود که تند و تند بدون اینکه سُر بخورن دارن راه می رن!!

امروز بالاخره پایان نامه رو پرینت گرفتم و بردم دادم واسه صحافی. بعد از ظهر که بالاخره خسته و کوفته رسیدم خوابگاه و خواستم یه کم استراحت کنم، تمام مدت داشتم خواب تک تک برگه های پایان نامه رو می دیدم و موضوع همه این بود که یا اون برگه هه جا مونده و من ندادم واسه صحافی، یا کلا برگه هه اشکال و ایراد تایپی داشته!!

واسه دوشنبه بلیط برگشت به شیراز رو گرفتم. بقیه ی کارهای فارغ التحصیلی رو می سپارم دست فاطمه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دارم با این روزهام خوش می گذرونم. اینکه چقدر خوشحالم از اینکه تموم شد، قابل توصیف نیست. دو روز گذشته همه ش دنبال کارهام بودم و کلی امضا گرفتم. البته بعضی از امضاها موندن تا پایان نامه صحافی بشه و آماده بشه. بعدش می تونم برم دنبال اونا.

می خواستم امروز فایل پایان نامه رو ببرم واسه پرینت و بعدش هم صحافی، که متاسفانه یه برگه که باید کتابخونه امضاش می کرد این وسط کم بود و کارم موند تا شنبه. منو باش می خواستم دوشنبه برگردم شیراز.

حالا که خودم خلاص شدم دارم به طاهره تو کارهاش کمک می کنم. دارم پایان نامه ش رو براش تایپ می کنم که ایشالله تا شنبه برسونه دست استاد و اگه بشه تو همین بهمن دفاع کنه.

دیشب "بیژن" حسابی منو ترسوند! تو حال خودم بودم و کلا حال و حوصله نداشتم. نشسته بودم لبه ی پنجره ی زیر راه پله و فکر می کردم، که یهو دیدم وسایلی که کنارم رو هم گذاشته بودن و رفته بودن بالا، با سر و صدا ریختن پایین. ناخودآگاه جیغم بلند شد و سه متر پریدم هوا. بعد دیدم "بیژن" داره خیلی موذیانه و بی سر و صدا از گوشه ی دیوار فرار می کنه!! دو دقیقه بعدش که می رفتم پیش طاهره، دیدم گوشه ی پاگرد پله ها واسه خودش لَم داده و کیف دنیا رو می کنه!

نشستِ هر شبم با شمسی هم سر جاش هست. دختر خیلی شادی هست و من خیلی دوستش دارم. می شینم و یک ساعتی با همدیگه از هر دری صحبت می کنیم.

امروز هم دفاع یکی دیگه از همکلاس هامون هست (البته گرایشش با ما فرق می کنه). ظهر می رم دانشکده واسه دفاع و بعدش هم با فاطمه می ریم عکاسی که عکس بگیریم واسه فارغ التحصیلی.

می خوایم با بیتا بریم تعهد محضری بدیم که فردا پس فردا مدرکم که آماده شد، لازم نباشه خودم بیام و بیتا بتونه برام بگیره مدرک رو. دیگه نمی خوام پام رو بذارم اینجا!! این دو سال واقعا سخت گذشت و اذیت شدم.

هیچ خاطره ی خوبی از اینجا ندارم. از دانشگاه گرفته، با اون برخوردهای زننده ی اساتید که به نظر من در شان یه استاد نبود، تا شرایط خوابگاه. خوابگاهی با حداقل امکانات، و مسئول خوابگاه ها واسه خودشیرینی هم که شده، نصف بودجه ی خوابگاه ها رو برمیگردوند و می گفت ما امکانات مون خوبه!!!!! بعد هم خب صد البته تشویقی می گرفت و به عنوان یه نمونه! انتخاب می شد! از اون طرف هم برخوردهای خارج از دانشگاه بود. وقتی می رفتی خرید و فقط چون فارس بودی، طرف بهت جنس نمی فروخت و قشنگ جلوی چشمت، به بعدی جنس می داد. یا وقتی می خواستی تاکسی سوار شی و راننده تاکسی برمیگشت می گفت مسیرم هست، اما چون فارس هستی نمی برمت!!! ....

دیروز آقای همکلاسی م (گرایشش با ما فرق می کنه، اردبیلی هست) می گفت تو رو خدا ناراحت نباشین. همه ی ترک ها اینجوری نیستن ها. خنده م گرفته بود! اصولا آدمی نیستم که بخوام یه مسئله و یه برخورد رو به همه تعمیم بدم. دوست های ترک زیادی دارم که چندین سال هست با هم در ارتباطیم و از بهترین دوست های من هستن. اما، اینجا اینقدر برخوردهای بد زیادی دیدم، که دیگه دوست ندارم برگردم اینجا.

حالا تو این اوضاع با این همه کاری که من دارم، هفته ی آینده تند و تند تعطیلی خورده!

باید زودی برگردم شیراز که اونجا هم کلی کار دارم. تمیز کردن خونه و چیدن وسایل، خودش کلی زمان می بره. هنوز سر یه مسئله ای شدیدا با سعید بحث داریم و هر کدوم حرف، حرفِ خودمون هست!!! ولی مطمئنا به یه نتیجه ای می رسیم ما دوتا.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

کس را بقای دائم و عهد قدیم نیست / جاوید پادشاهی و دائم بقای تست

گر میکِشی بلطف و گر میکُشی بقهر / ما راضییم هر چه بود رای رای تست

امید هر کسی بنیازی و حاجتی است / امید ما برحمت بی منتهای تست

هر کس امیدوار به اعمال خویشتن / سعدی امیدوار بلطف و عطای تست

بالاخره تموم شد. دفاع عالی بود و راضی بودم.

اولش که رفتیم و تو آمفی تاتر امتحان بود. ما هم نشستیم منتظر تا امتحان تموم شه. بعد رفتم از استادشون پرسیدم که امتحان کِی تموم می شه و استاد هم گفت 4. ولی معمولا تا 10-5 دقیقه بعدش هم بچه ها می شینن. بهش گفتم 4 دفاع دارم. دیدم یهو برگشت به بچه ها گفت ساعت 4 برگه ها رو می گیرم. بچه ها دفاع دارن! تو دلم گفتم کلی بد و بیراه برام خرید ها!!

بعدش هم یه تیکه ی جالب این بود که اکیپ بچه های شیرازی اومدن. آقایون همکلاسی من هر دو شیرازی هستن. دفاع یکی شون شنیده بودم که همه ی بچه های شیرازی اومده بودن و گفته بودن که دفاع هر کدوم از هم استانی ها باشه می ریم. خلاصه با اینکه من نمی شناختم شون، اما یهو دیدم همه شون اومدن! دو تاشون هم اومدن سلام و علیک و گفتن اگه کاری هست ما هستیم ها. اگه خریدی دارین یا واسه پذیرایی کمک می خواین و این حرفا.

خانمِ دوست بابا هم اومد. پریروز زنگ زده بودم و دعوتش کرده بودم. با دخترش اومده بود و من کلی خوشحال شدم.

واسه ارائه اصلا استرس نداشتم. آمادگی کامل داشتم و از خودم مطمئن بودم. خدا رو شکر ارائه هم خوب بود. خیلی از خودم راضی بودم تو بخش ارائه. خونسرد و مسلط صحبت کردم.

بعدش ولی داور کلا منو شست و انداخت رو بند و بعدش هم برگشته می گه دست تون درد نکنه. کارتون خیلی عالی بود!!! کلی سوال بی ربط پرسید و حسابی کلافه م کرد. آخرش دیگه حسابی عصبی شده بودم. بعدش هم استاد راهنمام که خیلی ازم تعریف کرد و از دفاع حسابی راضی بود.

در جمع خوب بود. خیلی راضی بودم از جلسه. انگار یه بار سنگین رو گذاشتم زمین و راحت شدم.

خیلی خوشحالم که بالاخره تموم شد. از فردا می رم دنبال کارهای فارغ التحصیلی و اصلاح و صحافی پایان نامه و این جور کارا.

پ.ن.: اون پروژه هم بالاخره به نتیجه رسید و ما اسم بابای طرف رو در آوردیم!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

اینکه الان اینجام خیلی مسخره ست! الان باید مشغول مقاله ها و پایان نامه و تمرین پاورپوینت باشم (بعد از این پست می رم سراغ شون).

ساعت 4 دفاع دارم و می رم که از هر کاری کردم و از زحمت دو ساله م دفاع کنم. نمی گم بدون استرسم، یه کوچولو استرس دارم. ولی مدام دارم به خودم تلقین می کنم که دلیلی نداره مضطرب باشم و با استرس، تمام زحماتم رو پودر کنم بره هوا. در واقع تمام لحظات سخت و نتیجه ی کار من خلاصه می شه تو این نیم ساعت، که چطور کارم رو ارائه بدم و از کارم دفاع کنم. امروز، روز سرنوشت منه.

امیدوارم جلسه به خوبی پیش بره.

خوشحالم که به انتهای راه رسیدم. راه سختی بود. سخت تر از چیزی که فکرش رو می کردم. ولی بازم خوشحالم. با همه ی سختی ها و فراز و نشیب ها و خاطرات بدی که برام از این دوره موند، خودش یه تجربه بود. همون طور که خیلی ها بهم گفتن، شاید یه روزی برگردم و به این روزها بخندم!!

بعد از دفاع میام و می نویسم که چی شد. براتون همه چی آرومه، من چه قدر خوشبختم ..... می خونم!!!

پ.ن. آقا دیشب در تکرار پروژه ی پست قبل دوباره دقیقا همون اتفاق افتاد .... نخند!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

قبل از اینکه بیام تبریز، آقای همکلاسی م زنگ زد بهم و گفت که یکی از دوست هاش می خواد در مورد یکی از خانم های ترم پایینی مون تحقیق کنه واسه ازدواج. بعد به من گفتن که اسم پدر این دختر خانم رو می خوان که برن تحقیق. و در نتیجه من مامور شدم که این وسط فضولی کنم و اسم پدرخانم رو پیدا کنم.ابرو

اینجا که اومدم با فاطمه فکرهامون رو ریختیم روی همدیگه که خب حالا ما چطوری اسم پدر دختر رو بفهمیم بدون اینکه شک کنه. تا بالاخره مخ فاطمه به این نتیجه رسید که بریم کارت دانشجویی ش رو بگیریمچشمک (رو کارت دانشجویی هامون اسم پدرمون هست).

این شد که من امشب مامور شدم که برم سراغ دوست مون و ازش بخوام کارت دانشجویی ش رو بده تا من از سهمیه ی پرینت امشبش استفاده کنم. خلاصه ی کلام اینکه بهش گفتم من پرینتم زیاده و با کارت خودم کامل نمی شه پرینت بگیرم. اونم گفت باشه مشکلی نیست. رفت که کارتش رو بیاره.خنثی

وقتی برگشت دیدم یه تعداد کارت دستشه و گفت که کارت خودش رو امشب یکی از بچه ها برده و پرینت گرفته و بنده خدا رفته بود کلی کارت برام جمع کرده بود.نیشخندخنده

منم زودی خداحافظی کردم و پخش از خنده. با کوله باری از کارت ها که هیچکدوم هم اون کارتی نبود که من می خواستم برگشتم اتاق!!!قهقهه و هر هر خنده با فاطمه!قهقهه

تیرمون رسما به سنگ خورد!زباننیشخند

حالا کارت ها رو برگردوندم بهش و گفتم امشب کارم نشد. نگه دار فردا شب میام کارتت رو میگیرم (از رو نرفتیم!!).مژه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

و امااا ... دیروز هم روز دفاع و سرنوشت فاطمه بود. و دفاع هم عالی شد. خیلی خوب بود. هم ارائه ی فاطمه خوب بود و هم سوال ها و جواب های کوبنده ی فاطمه (دراین حد که نزدیک بود بیاد پایین داور رو کتک بزنه!!)

و اما در حاشیه ی دفاع :

فاطمه می خواست به استادهاش گل بده و چون گرفتار بود، قرار شد که من برم واسه گل. در نهایت هم من و بیتا با همدیگه راه افتادیم و بعد از گشتن 5 تا گلفروشی بالاخره واسه ش گل ها رو خریدیم. خدا رو شکر فاطمه پسندش بود و استادها هم که کلی ذوق کردن البته!

از اونجایی که فاطمه کلی اجتماعی هست و یه عالمه دوست و رفیق داره، کلی دعوتی داشت و انتظار داشتیم که دفاع حسابی شلوغ بشه. و دقیقه به دقیقه جمعیت بیشتر و بیشتر می شد. بعد آخرش که استاد راهنمای فاطمه بلند شد و صحبت کرد، از دیدن این همه آدم کلی تعجب کرد و ابراز خوشحالی کرد که این همه آدم مشتاق علم هستن و اومدن نشستن پای صحبت ( ما هم تو دل مون گفتیم: برو بابا!! اومدیم فقط واسه خاطر دوست مون )

بعد از اینکه دفاع تموم شد، یه ده پونزده تایی دختر بودیم که دیگه تقریبا حراست از سالن انداخت مون بیرون!! بسکه خوشحالی کردیم و عکس تکی و دوتایی و چندتایی و ... انداختیم.

بعد هم که اومدیم خوابگاه، بازم کلی جیغ و داد و فریاد و کف و سوت و سوئیت رو گذاشتیم رو سرمون و صدای بچه ها در اومد که ما امتحان داریم ها. حالا فاطمه دفاع کرده بود ولی من نمی دونم چرا ما اینقدر ذوق زده و الکی خوشحال بودیم!!

آخر سر هم نشستیم دور همدیگه و کادوهای فاطمه رو باز کردیم.

دارم با پاورپوینتم سر و کله می زنم تا جمع و جورترش کنم. آقای همکلاسیم هم یه نمونه ش رو گرفته تا اونم روش کار کنه و درستش کنه. فاطمه هم همین جا نشسته و اونم داره باهاش سر و کله می زنه. حالا آشپز که سه تا بشه آش چی بشه؟؟ خدایا مددی ....

استاد جانم رو هنوز ندیدم. اونم اصلا احوالی نگرفته که تو اصلا رسیدی تبریز یا نه آیا؟!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیشب با اون همه خستگی بالاخره ساعت 2 نصفه شب خوابیدم. یکی از بدی های خوابگاه همینه. اینکه حتی اگه از خستگی در حال مرگ هم باشی بازم تابع جمعی. مجبوری برنامه ت رو هماهنگ کنی. یادش بخیر. من و سحر و زهرا (هم اتاقی هام) ساعت خاموشی داشتیم. ساعت 12 شب چراغ اتاق خاموش می شد، بقیه هم اگه کاری داشتن باید می رفتن بیرون کارهاشون رو انجام می دادن. که اینم معمولا شامل حال من می شد، که شب زنده دار بودم و معمولا شب ها نشسته بودم سر درس و مشقم. وسایلم رو برمیداشتم و می رفتم سالن مطالعه یا سالن کامپیوتر. نصفه شبی هم آروم و پاورچین پاورچین برمیگشتم اتاق.

بعد من نمی دونم اینجا میام چه مرضی هست که می گیرم. شدیدا سحرخیز می شم نسبت به خونه!! یعنی دیشب ساعت 2 خوابیدم با اون همه خستگی. بعد ساعت 7:30 صبح خوشحال و سرحال بیدار شدم. ملت هم همه خواب. حالا هر چی تلاش می کردم بیشتر بخوابم، نشد که نشد!!

فاطمه ی خوشحال هم مثلا امروز دفاع داره. خوشم میاد اینقدر خونسرده که حتی صبح خواب موند!! حالا اگه من بودم، کلا شبش رو خوابم نمی برد!

دیروز که اومدم اینجا هوا عالی بود. بعد دیشب که رفته بودم اتاق بچه های ترم پایینی، یهو دیدم دونه های ریز برف تند و تند دارن می بارن!! الان هم یه کوچولو داره می باره.

امروز با یه دوست خوب تلفنی صحبت کردم. بعد من کلی خوشحال و سرزنده و سردماغ شدم!! روحیه م وا شد یه جورایی.

الان هم باید آماده بشم و برم دانشکده. با بیتا قرار داریم که بریم واسه فاطمه گل بخریم که می خواد کادو بده به استادهاش.

بازم همگی ببخشید که فعلا به کسی سر نمی زنم. سرم خلوت تر شه می رسم خدمت تون.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


Design By : Pichak