پیچک
بازم اینترنت مون قطع شده و ما عزا گرفتیم!!!
مهمونی به خیر و خوشی گذشت. کتلت درست کردم با خوراک بادمجان. مخلفات هم سالاد درست کردم با ژله بستنی، که سعید کلی ازش خوشش اومده بود. نوشیدنی هم که بود.
دیروز کلاس خیاطی اعصابی ازم گرفت ها. یه جای دامنی که دارم می دوزم یه گیر اساسی افتاده بود و منم هی سر و کله بزن. بعد این مدلی که به قولا میان ابروش رو درست کنن، چشمش رو هم کور می کنن!!! البته من ابروش رو درست کردم ها، ولی چشمش کور شد!!!
امروز اولین دلمه ی عمرم رو درست کردم! دلمه ی برگ مو که من عاشقش هستم و خوشبختانه خوب شد و راضی بودم. درست کردیم و اومدیم خونه ی مامان اینا دور همی زدیم تو رگ. جای شما هم خالی.
فعلا تا اینترنت مون وصل بشه حضورمون کمرنگه.
این چند روزه کلی دلم تنگ شده بود!!
می خوام فردا شب خاله م اینا رو واسه شام دعوت کنم.
الان مرحله ی سردرگمِ "چی درست کنم؟!" هستم.
کسی پیشنهادی داره آیا؟؟؟؟
می خوام خوراک باشه. بدون برنج!
پلیززززززززززززززززززززززز هِلپ!!!! 
بعدا نوشت : مهمونی افتاده واسه پنجشنبه شب و همچنان منتظر یاری سبزتان هستیم!
همیشه از غرغرهای زنانه بدم میومده. از این سیستم ها که دو تا خانم می رسن به همدیگه و هر کس از زندگی و خانواده ی شوهر و مادرشوهر و خواهر شوهر و ... می ناله. ولی امروز من دقیقا یکی از همون خانم های غرغرو بودم و کلی با یه دوست درد دل کردم. منی که معمولا عادت ندارم از زندگی خصوصی م و روابط خصوصی م واسه کسی تعریف کنم. شاید یه کم بار غرغرها زیاد شده بود و نیاز داشتم که تخلیه بشن!!
همیشه می گفتم عجب آدم های بیکاری پیدا می شن ها. یا مثلا همیشه می گفتم آدم باید سرش به زندگی خودش باشه. کافیه که به کسی اجازه ی دخالت تو زندگی ت رو ندی. دیگه حله. و از اونجایی که ما همیشه از خانواده ی بابا اینا دور بودیم و در نتیجه مامان باهاشون کوچک ترین مشکلی نداشت، این مسئله برام کاملا ثابت شده بود و اعتقاد داشتم به این مسئله.
الان اما خودم جایی هستم که این اعتقاده از بین رفته. قبلا ها همیشه می گفتم که عروس یه خانواده مثل دختر اون خانواده می مونه. اما الان مطمئنم که عروس خانواده فقط یه عروسه و اصلا هم دخترِ اون خونه نیست! با همه ی بار سنگین یه عروس بودن. با همه ی انتظاراتی که ازت دارن و ممکنه که برخلاف میل تو باشه. برخلاف اعتقادت، نظرت، رسمت. و تو ناچاری که با همه ی این انتظارات به روش خودت کنار بیای.
می دونم که یکی از عوامل آشفتگی های من همین مسائل هست. می دونم که دارم برخلاف میلم عمل می کنم و همین مسئله فشار عصبی زیادی بهم وارد می کنه. می دونم که دارم وسط رسم و رسوم مسخره دست و پا می زنم. رسم و رسومی که کوچک ترین اعتقادی بهشون ندارم و همیشه دست و پاگیر می دونستم شون. می دونم که دارم از خودم می گذرم که به کسی بی احترامی نکنم و کسی رو نرنجونم و دلخوری پیش نیاد.
با هر قدمی که تو این راه برمیدارم که بقیه راضی باشن، خودم ناراضی تر می شم و از رسمِ زندگی خودم دورتر و دورتر. "خودی" که سالها روش کار کرده بودم الان داره فرو می ریزه. هیچوقت فکر نمی کردم که بارِ عروس شدن این همه سنگین باشه.
واقعا نمی دونم راه درست چی هست. اینکه احترام رو نگه داری یا اینکه روی حرف خودت باشی به این قیمت که احتمالا خیلی ها رنجیده خاطر بشن و خیلی ها ناراحت و شاکی و ...
می دونم که سردرگمی این روزهام خیلی عمیق تر و بدتر از چیزی هست که تصور بشه. فقط محدود به شغل و برنامه ریزی آینده نیست. یه سری مسائل زیر پوستی!!!! هم وجود داره که برام آزاردهنده ست. نمی دونم باید از کجا شروع کنم واسه سر و سامون دادن بهشون!!
سعید در مورد برنامه ریزی ها زیاد برام صحبت می کنه. می دونم که حق داره و البته یه سری تجربه هایی داره که می تونه خیلی خیلی برای من ارزشمند باشه. می دونم که نگرانه. تا فرصتی دستش میاد و می بینه که من سرحال و سردماغم شروع می کنه به صحبت کردن در مورد این قضیه و ازم می خواد که یه سری خطها رو مشخص کنم. می دونم هدف ها و آینده م براش مهمه.
بازم خدا رو شکر که همچین پشتیبانی دارم. وگرنه با این آشفته بازاری که من دارم، اگه یه شوهر نق نقو داشتم که هر دقیقه می خواست تضعیف روحیه م کنه یا در جهت برعکس تشویقم کنه! چه می شد اوضاع من. دیگه "منی" نمی موند!!!!!
پ.ن.1: از اونجایی که بازم سعید رفته سفر من بازم خونه ی مامانم اینا مهمانم.
پ.ن.2: از اونجایی که من خیلی حرفه ای با چرخ خیاطی کار می کنم امروز سه ساعت فقط درگیر این بودم که یه چرخ خیاطی رو راه بندازم!!! راه افتاده بود اما شل می دوخت و ما درگیر. ولی بالاخره درست شد.
مامانم، زن نازنینیه. از اون تیپ خانم هایی که هم به تفریحش می رسه و هم به خانه و خانواده ش. کلاس های هنری، کلاس ورزش، گردش و تفریح با دوست هاش. همچین شاد و شنگول. از اون مدل خانم هایی که با توجه به داشتن سه تا دختر، همیشه تلاش کرده که پا به پاشون، با شرایط جدید جامعه رشد کنه و تفاوت بین دو نسل رو حداقل کنه تا راحت تر با هم کنار بیایم و درک مون کنه.
دوستش دارم، خیلی زیاد.
می دونم که چه زحمت هایی برامون کشیده. می دونم که چه سختی هایی کشیده. همیشه سعی کردم که باهاش مهربون باشم و بی احترامی نکنم. ولی یه بار رو یادم میاد که خیلی ناراحتش کردم (همین چند ماه پیش بود). با اینکه چند بار ازش عذرخواهی کردم، اما هنوزم ته دلم ناراحتم و هی که یادش میفتم می گم من چقدر بدم! یعنی بخشیده منو آیا؟؟؟؟
همین الان سعید اومد کادوی منو داد. یه گردنبنده اسپورت و خوشگل و جمع و جور. می ذارم عکسش رو.
اینقده ذوق زده شدم کلا یادم رفت می خواستم دیگه چی ها بگم!! بسکه ما خانم ها به کادوی این روز واکنش مثبت نشون می دیم!!
در هر حال، خواستم بگم که روز مامان ها مبارک.
روز خودمون هم مبارک.
مطمئنم این دو تا رو می خواستم بگم!!! بقیه ش بماند ...
بعدا نوشت : یادم اومد که می خواستم اینا رو هم بگم!!!!
یادمه بچه که بودیم، نزدیکای روز مادر که می شد، می رفتیم با پول توجیبی هایی که جمع کرده بودیم یه جفت جوراب یا نهایتش یه کیف پول می خریدیم واسه کادوی روز مادر. تازه تو هفت تا سوراخ هم قایمش می کردیم که یه موقع مامان نره پیداش کنه و کادومون لو بره!!!
هر سال هم همین برنامه تکرار می شد و خدا می دونه که مامان چه کلکسیونی از جوراب و کیف پول جمع کرده بود!
ولی چقدر پاک و ساده بودیم ....
امروز صبح هم همچنان با بدخلقی شروع شد و منم همچنان درگیر با خودم و زمین و زمان!
میمند که نرفتیم و نهار رفتیم خونه ی مامان اینا. که مامان ماهی درست کرده بود. از بعد از عید که مریض شده بودم و ظهرش ماهی خورده بودم، دیگه ماهی درست نکرده بودم. اصلا فکرش رو هم که می کردم حالم بد می شد!! که امروز بالاخره اعتصاب رو شکستیم و ماهی خوردیم. البته من کلا ماهی رو دوست ندارم خیلی. اما از وقتی که رفتم خوابگاه و غذای سلف و این حرفا، متحول شدم و به این نتیجه رسیدم که آدم نباید واسه غذا ناز کنه و از اون به بعدش علی رغم اینکه هنوز ماهی دوست ندارم، اما دیگه می خورم (قبلش نمی خوردم).
الان حالم یه کم بهتره و اگه خدا بخواد خُلقم داره وا می شه. (الحمد لله!!)
و اما ماجرای جعفری هایی که ما کاشتیم. چند وقت پیش که یادتونه گفتم جعفری و ریحان کاشتیم تو دوتا باکس. یه یک هفته ای بعد از کشت دیدیم سبزی هامون تند تند دارن رشد می کنن. بعد هر چی نگاه می کردیم می دیدیم باکسی که جعفری هست اصلا قیافه ش به جعفری نمی خوره! حالا هر چی هم بذرش رو نگاه می کردیم می دیدیم خب بذر جعفریه دیگه!! از طرفی هم خیلی زود و سریع داشتن سبز می شدن و ما هم می دونستیم که یه 20 روزی برای سبز شدن جعفری زمان لازم هست. دیگه این چند روزه من و سعید حسابی افسرده شدیم بودیم سر این جعفری ها. آخه همه ش یه چی سبز شده بود که نمی دونستیم اصلا چی هست!! تا اینکه امروز یهویی دیدیم که بلههههههههههه. جعفری ها دارن تازه سبز می شن و اینا که سبز شدن علف هرز بودن که احتمالا خاک مون آلوده بوده. آقا ما اینقدر خوشحال شدیم و کلی ذوق زده که تو آفتاب نشستیم همه ی علف هرزها رو در آوردیم و باکس ها رو تمیز کردیم که گیاهچه های جعفری جا داشته باشن و مرتب رشد کنن. ریحان ها هم یه کم آلوده بودن که اونا رو هم مرتب کردیم که یهو علف بجای سبزی نخوریم!
ما رو باش که نا امید شده بودیم و همین امروز فردا می خواستیم باغچه مون رو صافش کنیم و یه چی دیگه بکاریم!!!
عصری بالاخره با سعید رفتیم و یه روسری کادو خریدیم واسه مامان. چند روز پیش دیدم مامان یه مانتوی سبزآبی پوشیده. می دونستم مامان روسری تو این مایه رنگ رو نداره. در نهایت یه روسری سبز رنگ (لعن الله علی دیس کالر!!!!!!!) خریدیم که به اون مانتوئه بیاد.
در آستانه ی روز زن ناچارم اعتراف کنم که من واقعا یه اخلاق های گندی دارم که بعضی وقت ها خودم هم دعا میکنم که خدا صبری بده به سعید!! مشخص ترین اخلاق بد من، بداخلاقی ها و پنچرشدن های منه. که نه دلیلی داره، نه توجیهی، نه درمانی!، و نه نتیجه ای!!! فقط می دونم که یه زمانی هایی من حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به غیر. اینجور موقع ها شما اگه از دیوار جوابی، صدایی، چیزی شنیدی، از منم شنیدی. و تو اینجور موقع ها اصلا من دلیلی برای گریه نمی خوام. همین طوری کلا اشک میاد به چشمم. بعد یهو می خشکه. بعد کافیه دوباره اراده کنم!! اشکه که چشمام رو پر می کنه!! اینجور موقع ها کلا من با همه ی عالم و آدم دعوا هم دارم!! کلا اصلا یه جورایی انگاری با خودم هم لج می کنم.
امروز هم یکی از اون روزهای افتضاحی بود که من هم به خودم و هم به سعید کوفتش کردم! یعنی فقط یه سیگنال منفی کافی بود تا من بشینم و انواع و اقسام افکار منفی رو پشت سرش ردیف کنم و به دنبالش ایرادهایی که از سر تا پای خودم گرفتم و چه حرص ها که از دست خودم نخوردم. در راستای همین تغییر روانی! از صبح روزه ی سکوت گرفته بودم و فقط در مواقع ضروری با سری، چشمی، دستی! جواب سعید رو می دادم. بعد اصلا نمی دونستم واسه چی هی الکی چشمم خیس می شه!!! دق دلی م رو سر ماکارونی های بدبخت خالی کردم و اینقدر که هی حرص خوردم و هی دسته دسته ماکارونی ریختم تو قابلمه و آخر سر ملتفت شدم که به اندازه ی یه 40 نفری ماکارونی درست کردم!!! (اغراق بود. ولی واسه دو نفر خیلی زیاد شده بود!). عصر هم که به زحمت زیاد رفتیم و واسه مامان کادو خریدیم و از سعید اصرار که بریم واسه تو هم یه چیزی بخریم و منم عمرا اگه زیر بار می رفتم و گفتم من اصلا کادو نمی خوام!!! (کلا من با خودم هم قهر بودم!!)
اینجور موقع ها از همه بدتر سعید هست که دقیقه به دقیقه این احساس بهش منتقل می شه که تقصیر اون هست که من حالم گرفته ست!!! و خب تا حالا من همیشه بهش گفتم که تقصیر اون نیست و اون کاری نکرده. اما فکر نکنم باور کرده باشه. آخه هنوز نتونستم واضح براش توضیح بدم که این ناراحتی ها در واقع از یه سیگنال منفی شروع می شه و به دنبالش منفی بافی های خودم!! معمولا اینجور موقع ها سعید تلاش می کنه یه کاری کنه که من خوشحال بشم و از این حالت غم زده و افسرده بیام بیرون و خب اینجور وقتا من بیشتر و بیشتر حالم از خودم به هم می خوره!! مثلا امروز که سعید در تلاش برای خوشحال کردن من کلی اصرار که بریم برات کادو بخریم. حتی یه قسمتی از مسیر رو هم رفتیم. اما من دیدم که واقعا حالم خوب نیست و مطمئنا اگه بریم من هیچی نمی خرم و اگه سعید یه کم دیگه پاپیچ بشه، می شینم کف خیابون زار زار گریه می کنم!!!! بعدش که گفتم برگردیم و سعید منو برد یه بستنی فروشی و رفتیم نشستیم تو یه پارک. بازم حالم خوب نشده بود. الان من دقیقا داره حالم از خودم به هم می خوره ها!!!!!!
البته اینکه نرفتم واسه من کادو بخریم یه دلیل دیگه هم داشت. اونم اینکه من دوست داشتم سعید خودش برام یه کادو بخره. یعنی شاید یه جورایی انتظار داشتم که منو سورپرایز کنه و یواشکی خوشحال کنه. حالا شاید کادو یه شاخه گل بود. اما اینطوری اصلا دوست ندارم و وقتی می گه بریم واسه ت یه کادو بخریم احساس می کنم که می خوایم یه خرید معمولی بریم و کل ارزشی که اون کادو می تونه داشته باشه از چشمم میفته!!
خلاصه ی کلام اینکه من نمی دونم این چه مرضی هست. البته می دونم که منشا همه برمیگرده به یه سری ناراحتی ها و نارضایتی ها، که خب فکر می کنم تو زندگی همه وجود داشته باشه. اما این ناراحتی ها و نارضایتی ها، گاهی زخم های کهنه ای که از قبل مونده، و گاهی حتی از دست خودم ناراحت می شم و عصبی. گاهی همه تقصیر ها رو میندازم گردن بقیه. گاهی هم فکر می کنم که بی عرضه گی از خودم بوده!! تو یه کلام بخوام بگم، همه رو واسه خودم بزرگ می کنم و نتیجه هم همون چیزایی می شه که بالا گفتم.
در هر حال، خواستم بگم که اصلا روحیه ی خوبی نیست. بعضی وقتا خودم هم از دست خودم خسته می شم (پس حق می دم به سعید که خسته بشه). اما هنوز چاره ای براش پیدا نکردم و امان از روزی که اون سیگنال منفیه برسه و .....
پ.ن.1: یادش بخیر. خوابگاه که بودم، وقتی به همچین وضعیتی می رسیدم بچه ها اذیتم می کردن و می گفتن "جنی شدی!!!!"
پ.ن.2: قرار بود فردا با سعید بریم میمند تا مراسم گلاب گیری رو ببینیم. از اونجایی که من الان حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به گلاب و گلاب گیری و گل و بُته، برنامه رو کنسل کردیم.
آقا یعنی چی آخه!! دیگه چیزی تا روز مادر نمونده، اما من هنوز هیچی نخریدم.
یعنی حتی نمی دونم چی بخرم!!!
یکی کمک کنه خوووووو!!!
تمام دیروز و پریروز رو مشغول آماده کردن غذاها واسه مهمونی دیشب بودم که تولد سعید بود. مامانم اینا و مامان اینای سعید و مامان بزرگِ سعید دعوت بودن. فقط جای آبجی زینب خالی بود که رفته تهران واسه نمایشگاه.
نتیجه ی کار یه زخم عمیق روی انگشت شست دست راستم بود که کارِ رنده بود. و یه تاول بزرگ و قلمبه روی رینگ فینگر!! دست چپ، که نتیجه ی سوختن تو روغن داغه! میرزا قاسمی خیلی خوب شد و خودم از طعم و ظاهرش راضی بودم. پیراشکی ها هم همین طور. هر چند ظاهرشون خیلی پسندم نبود چون یه خرده خمیرش می چسبید و کلی حرصم داد، اما طعمش عالی شده بود و از اونجایی که "قال سعید (ع) ... " بی خیال ظاهرش شدم که دوست داشتم شیک تر می شد. دسرها هم خیلی خوب شده بودن. کلا از مهمونی راضی بودم و با اینکه خیلی خسته شدم، اما خوش گذشت و به خیر و خوبی گذشت. جای شما هم خالی بود.
پریروز تو کلاس خیاطی اولین برش مون رو انجام دادیم و من یه دامن واسه خودم بریدم.
با اینکه امسال با یه هوای خنک و ملایم شروع شد، اما الان حسابی گرم شده و من دارم آب پز می شم!!! کاش می شد همیشه هوا مثل اون دو هفته ی بین زمستون و بهار باشه، که هوا در حال تغییره. نه سرد و نه گرم. آدم کیف می کنه واقعا.
پ.ن: این "قال سعید" برمیگرده به چند ماه قبل که ما هنوز عقد بودیم. یه بار سعید خونه ی ما بود و مامان اینا رفته بودن سفر. آبجی زینب کوکو درست کرد و کوکوش یه کم وا رفت. همه ش می گفت وای آبروم جلوی سعید رفت. حالا سعید فکر می کنه من بلد نیستم کوکو درست کنم. سعید هم بهش گفت قیافه ش مهم نیست. مهم طعمش هست که خوشمزه ست. دیگه از اون موقع افتاده سر زبون ما. هر چی غذا خراب می کنیم می گیم "قال سعید (ع): مهم طعمشه"!!!!!!!!!
دیروز واقعا به من خوش گذشت. گردش با یه جمع غریبه اما صمیمی و گرم. قدم زدن کنار دریاچه و نسیم خنکی که از روی آب به صورت ما می خورد و ما حالی مون نبود که آفتاب چقدر سوزاننده ست و در نهایت آفتاب سوختگی صورت همه مون، بخصوص همکار سعید که سفید چهره بود و حسابی لبو شده بود!! شیطنت ها و ورجه ورجه های سگِ خانواده ی میزبان، که تا فرصتی دست می داد فرار می کرد و جیغ کسایی که از سگ می ترسیدن بلند می شد. آتیش و بوی دود و جوجه کباب و چایی زغالی با عطر بهار نارنج.
واقعا چسبید!
و نمایشگاه که دیروز تموم شد و منم هیچی گلدون نخریدم. یعنی اون گلی که نظرم بود گیرم نیومد و من کلا بی خیال گلدون خریدن شدم.
آخر هفته ی خوبی بود و خوش گذشت.
بعد از گذشت چندین ماه از جلسه ی دفاع، همچنان بعضی شب ها میاد به خوابم!!
گاهی به همه ی تلاش ها و شب زنده داری ها، همراه با استرس هاش فکر می کنم. گاهی شیرین بودن و گاهی تلخ و عذاب آور.
پارسال همچین موقع هایی داشتم بالاسرِ رزها بال بال می زدم و با کنه ها سر و کله می زدم.
یک سال قبلش همچین موقع هایی تمام فکر و ذکرم برنامه ریزی برای درس ها بود و تعیین تکلیفِ رابطه ی خودم و سعید.
دو سال قبلش همچین موقع هایی نگاه پر امیدم به آینده بود. منتظر نتایج ارشد، مشغول کلاس کامپیوتر و رانندگی.
سه سال قبلش همچین موقع هایی، تلاش بی وقفه ی من و فروغ، بالا سرِ بذرهای کیوی، و البته ناامیدانه در انتظار نتایج ارشد.
چهار سال قبلش همچین موقع هایی، بعد از بیماری و یک عمل. و کمی دل گرفته از این بیماری. تمام وقت در اختیار کتاب و جزوه ها برای از سر گذروندن واحدهای زیاد و سنگین. در واقع سنگ بزرگی بود!
پنج سال قبلش همچین موقع هایی، درگیر با حشره های موذی!!
شش سال قبلش همچین موقع هایی، هنوز بزرگ نشده بودم. کم کم داشتم راه رفتن رو یاد می گرفتم.
هفت سال قبلش همچین موقع هایی، فقط و فقط و فقط کتاب ها و تست ها. انگار زندگی خلاصه شده بود تو همین ها.
هشت سال قبلش؟؟؟؟
دیگه یادم نمیاد. انگار زندگی م از همون هفت سال قبلش شروع شده بود!!!!
| Design By : Pichak |

